خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه
1

خدایا یادت هست قرار بود قلبم را به تو هدیه کنم؟ روی یک سجاده پهن، لای یک کتاب دعا...

قلبم را که نمی دانم، سجاده ام را باد برد و کتابم ماند زیر یک باران تند...

اگر پیدایش کردی! باشد برای تو! از اول هم فکر کنم نباید به من می دادی!

اگر هم شد سری به من بزن! قلب که ندارم یک جفت چشم دارم که می بارد از آن التماس و یک ذهن که می پیچد هزار فکر هر روز...

راستش احساس می کنم ترمزم بریده در سراشیبی اشتباه...

اگر شد از جاده بیرونم بینداز...

طعم زندگی قدری گس شده است...

درمانده شدم...

[ ۱۳٩٥/۸/۸ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا دلم تنگ است و وحشتناک میترسم...

سکوت می کنم...

تو خود بهتر میدانی که شاید بازش نکنم بهتر باشد...

اگر تاکنون رهایم نگذاشته ای...رهایم نکن...

دلم تنگ است...

دلم...

[ ۱۳٩٥/٧/٢٦ ] [ ۸:٥٩ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
خدایا بیا دلم را بکن، بیندازش درون آب...
بگذار کمی صیقل بخورد با سنگ...
بارانت را بزن بر شیشه افکارم...
بگذار کمی در هوایت نفس بکشم...
[ ۱۳٩۳/۱۱/٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا من شکایت دارم! از تمام آن هایی که تو را بد تعریف کردند، مطابق با افکارشان، مطابق با هرآنچه فکر می کردند تو باید باشی!

پای شکایت می گویند خدا بشنود قهرش می آید... پای سوال، شرک نورز، این چه حرفیست؟ پای درخواست، مگر خدا نشسته به حرفهای تو گوش دهد؟ چقدر خنده دار است خواسته هایت، چیزی بخواه که بشود، معجزه را آنقدر دور می بینند و سخت تعریفش می کنند آن هم به شکل خاص، پای حرف از ترس می شود، حرف از خستگی، هیس، کفر نگو دختر...

خدایا شکایت دارم از اینهایی که بسیار است و خودت بهتر می دانی

یکی نیست بگوید آخر اگر اینگونه بود که یعقوب نابینا نمی شد از دوری یوسف، مریم نمی گفت کاش پیش از این مرده بودم، امیرالمومنین سر در چاه نمی کرد، ابراهیم پرنده خردشده بر سر هر کوه نمی گذاشت، موسی از رفتن به دربار نمی ترسید،نمی خواست با خدا حرف بزند و چیزی شاید از این عجیب تر نیست...

می دانم فرستاده ای تا بیایند بگویند، اما کاش می شد خودت بیایی و بگویی...

بیایی و بگویی من فقط از یک چیز دلم می گیرد...اینکه دیگر با من حرف نزنید...

آخر خدا که مثل خیلی ها نیست... نفهمند حرفت چیست...

اگر با خدا درد دل نکنی مجبوری حرفت را ببری پیش دیگری، آدمیست دیگر، دل دارد، درد دارد، اگر به خدا نگوید شانه اش می شود دیگری و فاصله می افتد میان انسان و خدا، فقط برای آنکه حرف نزده و تلمبار شده روی دلش تا مبادا خدا ناراحت نشود...

خدا آن هستی غریب است که دلش گرفته از قهر آدم ها، چه آن هایی که مسیرشان را جدا کرده اند، چه آن هایی که به هوای با خدا بودن سکوت کردند و فرق است بین حرف دل و اعتقاداتشان

کاش "بقیة الله" زودتر بیاید

شاید حرف او را کسی باور کرد...

خدا دلش خیلی گرفته...

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
خدایا به گمانم بهترین هدیه تو به من "دل نبستن" است...
آخر انگار دلم را می بندم به ابر، به زمان، به بال پرندگان مهاجر، به هرآنچه
ماندنی نیست...
بیا و حلقه دلم را بینداز دست خودت، یا هر نقطه که دوست داری...
فقط دیگر دست من نسپارش...
راستش خسته ام مانند یک اجاره نشین و گاهی حس التماس دارم...
مرا در گوشه ای از دامانت پناه بده...
[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا همیشه منتظر اتفاقات خوبم!

راستش نمی دانم خوب است یا بد! آخر شنیده ام نباید منتظر نشست و باید ساخت...

نمی گویم نمی سازم یا نمی خواهم بسازم...

اما...

لذتی دارد برایم لحظه های "مثبت" پشت برچسب های "صفر" یا "منفی"...

تو که راضی باشی کافیست!

رد پای تو همیشه "خیر" است

بخواه جای پای "تو" قدم بگذارم

آنوقت دیگر "نمی دانم" نیست

همیشه "می دانم" است

هرطور که هست مرا به راه بیاور!

 منتظر اتفاقات خوب

[ ۱۳٩۳/۸/٢۸ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا با اجازه...

خرده حرفی دارم با حسینیان محرم-صفری،‌یا حتی دهه اول محرمی!

تابحال عاشق شده اید؟ مهر کسی بماند به دلتان؟...

شده شکایت کنید یا شکایت کند از گاهی زیاد مهربانی و دوست داشتن و گاهی بی اعتنایی؟ اذیت می شود آدم، می دانیم!

فکرکنم تا آخرش را رفتید!

یا دوست نداشته باشید یا...، نمی شود دوست نداشت! دلت که گیر کند دیگر نخ کش می شود تمام افکارت! پس دلگیرش نکن!

همه لحظه هایت نباید خیس باشد و چاردیواریت سیاه که بگویی  عاشق شده ای! دلت را بسپار، مهمش بشمار!

آن که دوستش داری از های و هویت دلش گرم نمی شود! نشانش بده، حواست باشد که همیشه هست، برایت چه کرده و چه می تواند بکند!

رسم اهل آسمان "دوست داشتن" است

راحت می شود یادگرفت...

فقط کمی باید فکر کرد...

عاشورا تنها نیزه و عطش و سم اسب و پیراهن پاره... نبود

کمی فکر کنیم...

تا آسمان می بردت پله های تأمل، تا نهایت "عشق"، تا "خدا"

کمی فکر کنیم...

[ ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا یک قانون انسانیست که باید یادگرفت اما می ترسد آدم!

"تمام پل های پشت سرت را خراب نکن"

راستش خوب است که تو از این قانون ها نداری!

می دانم!

آخر باور کرده ام هرجا بمانی، خدا حتی برایت بال می کشد اما گره نگاهت را از دلش باز نمی کند تا تنها نمانی...

خدایا چطور می شود دلت اینقدر بزرگ باشد...

"دوستت دارم"

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٥:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا چه قایم کرده ای پشت چشم هایت که من هربار نگاهت می کنم، انبوه هرچه که باشم، پر از درد، سکوت، خشم، شکایت و شادی، همه را نه اینکه یادم برود، حتی گاهی می ریزم بی محابا به دامانت...

اما...

اما آخرش فقط یک چیز می خواهم

که تو باشی و تو باشی و تو باشی...

خدایا نگاهت را از من نگیر

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

چقدر گاهی آدم دلش می خواهد بی دلیل گریه کند...

خدایا این جمله برای تو نیست! چون تو همیشه می دانی دلیلش چیست...

آنچه من به تو می گویم، خیس است و تو چقدر خوب می فهمی...

خدایا نمی شد همه آدم ها از جنس تو بودند؟! می دانم گفته ای هستیم! اما به گمانم خرده شیشه دارد! باورکن! وگرنه چطور دل یکدیگر را اینگونه می بریم؟!

خدایا نمی شود دل من فقط دست تو باشد؟! آخر بی حواس است و وقتی می رود، همیشه زخمی آمده و باز باید دنبال طبیب باشم! دل را هم که جایی دوا نمی دهند...مگر تو نگاهش کنی و بشوی محرم راز و بازهم مرهم من...

بگذار و بخواه درد و درمانم تو باشی...

[ ۱۳٩۳/٥/۱۳ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا به گمانم آنچه بعضی را "اصحاب کهف" می کند، دل بریدن است

چه قشنگ است تنها تعلق خاطرت "خدا" باشد و چه گویا جواب می دهی

دلم خواست!

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا دیده ای حتما! گاهی ادعا کردن فقط نشانه دوست داشتن است، وقتی کم آوردی!

شاید این روزها زیاد ادعا می کنم و پای ایستادن جا می زنم، اما تو آنها را به حساب سرکشی یا بی توجهی نگذار، شاید کم آورده ام و می خواهم بگویم...

کمک کن پیشت شرمنده نباشم

من دوستت دارم

[ ۱۳٩۳/٥/٤ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا سخت است زیاد فهمیدن و می دانم تنها تو می توانی "خدا" باشی، اما راستش خوش به حالت خدا، هیچ وقت گیر نمی افتی در لحظه هایی که ندانی چرا دلت گرفته و گاهی حتی نمی دانی دلت به کجا و چرا گرفت. می دانم بی انصافیست این حرف و شاید دلت بگیرد از این شکایت بی پایه و اساس، اما تو بگذار به حساب درد دلم، دلی که شاید پوک شده، نفسی که ناکوک شده، عقلی که متروک شده، فکری که پر از کوک شده از بعضی دوست داشتن ها و تنها درمانش شاید همین صحبت هاست، همین چندلحظه تو، لحظه هایی که می دانی هرکه نداند خدا می داند و می نشیند پای حرفهایت و همیشه انگار راهی در آستین دارد، اولینش شاید بازکردن گره دل باشد.

آخر همیشه انتهای حرف هایم، صدای نفسی که حبس شده بود را می شنوم...

[ ۱۳٩۳/٥/٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا گاهی یک دل سنگین قفل می کند پای مرا پشت در نگاهت. اگر بگویی اول دلت را سبک کن و بعد بیا حرفی نیست! اما من هم این را بگویم گاهی از من کاری ساخته نیست، دل آدم گاهی آنقدر نمی فهمد و نمی فهمد و نمی فهمد... که دیگر می برد آوندهای نفس. من جایی ندارم، خدایی هم جز تو ندارم، تو هرچه می خواهی شرط بگذار! زبان دل را تو می فهمی و من می گذارمش همین جا، اگر خواستی به یک بنده بی کس، قدری نفس ببخش، من همین جا، پشت درم.  باور کرده ام صدایت بزنم، صدایم می زنی.

خدایا من هستم با تمام اشتباهاتم

من فقط تو را دارم...

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٩:٢٤ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا چه سخت است وقتی دلت نمی گنجد در چارچوب حرف، باز خوب است که تو می دانی چه می گویم! بگذار اینگونه بگویم، خدایا دیده ای حتما! وقتی حرف بزرگانی چون مسیح و مریم به میان می آید وسختی هایشان یا بزرگترینش شاید عاشورا، اولین حرف این است که خب آنها پیامبر بودند و امام و نزدیکان خدا...

خدایا می دانی چه می گویم؟! به گمانم تمام جا زدن های من و شبیه های من از این است که هنوز باور نکرده ایم خدا دوستمان دارد و اگر بخواهیم نزدیک می شویم، اگر اعتمادی چون بزرگان داشته باشیم بزرگ می شویم، می شویم مقربین خدا

یا شاید اینکه نمی دانیم سختیمان سیلی اشتباه است یا دستی برای بلند شدن!

خدایا می دانم گفته ای "و ما ادراک ما  لیلة القدر"، اما بگذار بفهمیم شبی که بهتر از هزار شب است یعنی چه، بگذار لذت ببریم از معراج، کمی بچشیم آغوش خدا، بگذار قدر خود را قدر آنچه خدا می خواهد بکشیم، بگذار سلامت که می کنیم بشنویم جوابش را...

خدایا بزرگ است خواسته ام، می دانم

اما می خواهم بزرگ بخواهم از بزرگترینم، شاید از بزرگ خواستنم بزرگ شدم، راستش خسته ام از خواسته های کوچکم...

خدایا...

[ ۱۳٩۳/٤/۱٩ ] [ ٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

رمضانی دیگر آمد و می خواهم جز گرسنگی و تشنگی عایدم شود

آخر مهمان باشی و صاحبخانه نبینی

خدایا بگذار بفهمم

حیف است، واقعا حیف است...

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا دلم از خودم گرفته

چرا راه فرار نگذاشته ای برای این خانه؟ یا حتی یک حیاط خلوت؟

روحم مچاله شده در یک چاردیواری تنگ

خدایا دلم گرفته

دلتنگ یک سفرم

خودم را جا بگذارم اول

نامه ای پر از شکایت هم می گذارم روی تمام سلول های بدنم!

در دعا که حتما نباید باشد "ظلمت نفسی"

اعتراف هم گرچه سخت است، اما شاید در گوشت گفتم!

دلم از خودم گرفته خدا

می شود کاری کنی؟

حتی پاشیدن آب، گرفتن گوش، ...

دل که گم شود دیگر دل نیست

گرفتنش دیگر!

دلم گرفته

یا شاید...

خدایا...

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

یادآوری

رنج و محبت

گذشته ها گذشته

[ ۱۳٩۳/۳/۱۳ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

گاهی گمان می کنم یادت می رود من آدم هستم و غیر از خانه احساسم، توانم فهمم، ظرفیتم،... همه داراییم در حد یک قوطی کبریت و شاید کوچکتر! گمان است دیگر، اگر می دانست کجا باید بساط پهن کند که کوچ نشین نبود، می رفت ملک می خرید در زمین یقین. تنها ساکن باورم "نیاز بودن خداست"، باقی رهگذرند و من سنگ هایم را گذاشته ام کنار، مبادا هوس غصب زند به سرشان.

خدایا راستش را بگویم قیمت این گمان برایم بالاست، قصد خرید هم ندارم، فقط کافیست تو بیایی و بگویی معامله را برهم بزنید. هرکه نفهمد، من می فهمم این بنده کوچک قدری کم آورده، در آغوشش که بگیرم، ببیند نگاهش می کنم، نفسش تازه می شود. خودش گفته همه هستی اش خداست و من لحظه ای رهایش نمی کنم، فقط می خواهم قدری بزرگ شود و بیشتر از او می دانم که می تواند.

خدایا می دانم "آمدن" ندارد! هستی...، هستی و هرلحظه می کوبی بر در خانه قلبم، تا یادم بماند که خدا هست، که خدا هست، که خدا هست هنوز و من، آن بنده کوچک وخسته، از شرم گمان می خواهم اکنون در انبوه بودنت مهمان جشن باران چشم هایم باشی...

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

روزی دختری ، نزد پدر می رود و سوال جالبی را مطرح می کند. 
دختر : پدر، چرا اشیاء به راحتی نا مرتب می شوند ؟
پدر : عزیزم منظورت از کلمه نامرتب چیست؟
دختر : میدانی پدر منظورم وقتی است که کامل و منظم نیستند. مثلاً میز مرا ببین . همه چیز روی آن ریخته و پاشیده است یعنی مرتب نیست. در حالی که همین دیشب زحمت کشیدم که آنرا مرتب کنم . اما اشیا مرتب باقی نمی مانند و زود نامرتب می شوند!
پدر : بگو ببینم وقتی که مرتب است چطور است ؟
دختر هریک از اشیاء روی میز را روی تاقچه و درجای خودش قرار می دهد و می گوید: ببین پدر ، الان همه چیز مرتب است ولی این طور باقی نمی ماند!

خوب ، اگر من آن جعبه را یک وجب جابه جا کنم چه می شود؟
نه پدر ! نا مرتب می شود .تازه باید آنرا صاف بگذارم، نه این طور کج و کوله که تو گذاشته ای 
اگر مدادت را از این جا مدادی توی آن یکی بگذارم چطور؟ 
باز هم نامنظم و ترتیبش به هم می خورد.
اگر این کتاب نیم باز باشد چه؟
آنهم یک نوع بی نظمی است!
پدر به طرف دخترش بر میگردد و میگوید: عزیزم! موضوع این نیست که اشیاء به آسانی نا مرتب میشوند ، موضوع این است که برای نامرتب کردن آنها راه های متعددی هست، اما برای مرتب کردن آنها فقط یک راه وجود دارد .
اغلب ما برای ایجاد حالات بد در خویش راههای فراوانی آفریده ایم ولی برای ایجاد حالات خوب راههای اندکی باقی گذاشته ایم . هزارویک اتفاق باید بیفتد تا احساس شادی کنیم اما با یک اتفاق کوچک همه چیز را از دست رفته و به هم ریخته فرض می کنیم و ناراحت می شویم .

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

بغضم را می خورم با یک لیوان آب، سر ساعت! در گلویم بپرد، تو به پشتم می زنی؟

می گیرم نسخه ای برای حساسیت، مگر رنگ چشم هایم عوض شود! اگر نشد! دوایم می شوی؟

دل که دارو نمی فهمد! می گذارم سر روی بالش، خوابم نبرد، قرصی برایش می دهی؟

راستی تا تو هستی، چرا دست بیگانه بسپارم؟! برایم یک لبخند طراحی می کنی؟

بگذریم از دارو و درمان! حرف امروز و دیروز نیس، برای همه فرداها، خدایم می شوی؟

[ ۱۳٩۳/٢/٢۳ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

امشب هرکه هرچه از خیر می خواهد تو بده، هرکه هست و نیست ببخش

در آخر من را نیز نگاه کن و بگو: "از همه گذشتم، از تو نیز می گذرم و "خدا" را به من هدیه بده!"

[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ٤:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا بی دلیل و با دلیل دوستت دارم

آخر دوست داشتنت دل می خواهد نه دلیل

دل اگر گاهی کم آورد با بودنت دلیلم باش

تو که باشی کافیست، تو فقط باش.

[ ۱۳٩۳/٢/٩ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا یک چاه، نه برای افتادن، یک بیابان، نه برای گم شدن می خواهم!

خدایا دلم یک چاه برای فریاد زدن، یک بیابان برای گریه کردن، دلم یک دعای کمیل، دلم یک بغل خدا می خواهد.

خدایا دلم نه بهشت می خواهد، نه درخت های بلند، نه رودهای در جریان، نه جهنم، نه آتش های فراوان، دلم تو را می خواهد، یک نفس خدا.

خدایا دلم خدا می خواهد، دلم خدا می خواهد...

[ ۱۳٩۳/۱/٢۸ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا خودت گفته ای حرف های همه را می شنوی...

خوب است اما

به گمانم گاهی باید سکوت کرد

شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد

می خواهم

گوشی برای شنیدن دهی

[ ۱۳٩۳/۱/٢٥ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

[ ۱۳٩۳/۱/۱۸ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا گاهی همه حرف هایم می شود یک جفت چشم

دستم را که بگیری تازه بغضی سر می کشد

سرم را که بگذارم روی شانه ات...

قصه ها دارم...

میان هق هقم گوش کن...

[ ۱۳٩۳/۱/۱٥ ] [ ٦:۱٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا می شود تو را خواب ببینم؟

مگر بیشتر خواب ها در امتداد افکار روزانه نیست؟

فقط باید انتهای همه ی افکارم تو باشی!

آخ که چه لذتی دارد دیدار خدا

حتی اگر یک خواب باشد

[ ۱۳٩۳/۱/۱۱ ] [ ٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

سال نو مبارک

خدایا پاک کردم و نوشتم و این شد بهترین دعایم!

تحویل سال

فقط بگذار یک دعای دیگر قبل آن اضافه کنم تا دل صاحب الزمان مگر شاد شود! وبه گمانم تجلی این دعا در آمدن ایشان باشد.

می دانم که او امام است و خود برای تمام بندگان بهترین دعاها را دارد.

"خدایا فرجش را برسان"

فرجش را برسان

 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

دستت را به من بده، بیا توی یک کوچه، تنها من و تو راه رویم.

دستت را به من بده، می خواهم توی دستت هرچه را قایم کردم بگذارم و نشانت دهم!

دستت را به من بده، یک نامه نوشتم برای تو، نباید کسی ببیند.

دستت را به من بده، بیا پشت یک دیوار قایم شویم تا "من" پیدایمان نکند.

دستت را به من بده، می خواهم اگر باران بارید چرخ چرخ بازی کنیم!

دستت را به من بده، می خواهم بگذارم روی قلبم، نگرانم، انگار نمی تپد، شاید با تو آشنا باشد و آشتی کند.

دستت را به من بده، بگذارش روی صفحاتم، می خواهم خط بکشم دور انگشتانت، رد دستت را می خواهم برای ماندن میان واژه های احساسم!

دستت را به من بده، مشامم انگار پر شده از افکار "ناخدا"، یک کشتی لنگر انداخته در ناکجا. گرگ ومیش است و شنیدن یک بوی غریب، می گویند این روزها زیاد جنازه پیدا می شود، می خواهم باورکنم نفس کشیدن میان نکهت حضور خدا و ببینم زنده بودن هنوز خاطره نیست!

دستت را به من بده، می خواهم بوسه بارانش کنم.

دستت را به من بده، برایت یک سبد گل چیده ام، از بوستان شرمساری، می خواهم اگر بشود آب شوم، تا بماند روی آب و برسد به دنیای کرمت.

دستت را به من بده، می خواهم بکشم روی  دلم، هرچه پیداکنم زنگارش را بیشتر می کند، آن طرفش پیدا نیست، می ترسم از دلداه های پنهانی.

دستت را به من بده، به تعداد همه برگ ها الفبا دارم، زمین کم می آید برای نوشتن کلمات، می خواهم حرف هایم جمله شوند و بریزند روی یک صفحه اشک و دست خیست بشود غزلنامه من!

دستت را به من بده، بعد آن تازه داستان آغاز می شود.

خدایا

داستان دست را می گذارم زیر بالشت، می شود در خوابم بیایی؟ می شود ببینم یک تولد با خدا؟

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب