خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

  اگر گاه و بیگاه دستت را پس می زنم خرده مگیر، شاید بازیگوشی دلم باشد که ببینم چقدر می مانی.

  اگر گاه و بیگاه می گذارم سر بر دامان شکوه و فریاد می زنم در کوهستان شکایت، اخمم کن، اما خرده مگیر، آخر شاید جز تو کسی را نداشته باشم اینگونه با او سخن بگویم و می دانم به خودم باز می گردد.

  اگر گاه و بیگاه قدم می گذارم کنار دره، آب می خورم از لیوان شکسته! اخمم کن اما خرده مگیر، آخر شاید دوست داشته باشم که ببینم نگرانم هستی!

  اگر گاه و بیگاه می نویسم بر چوب پوسیده، تکرار حرف های چروکیده، اخمم کن اما خرده مگیر، آخر شاید بخواهم که بگویم پیر شده ام در عادت و بخواهم که جوانم گردانی.

  اگر گاه و بیگاه مغلوب می شوم در قمار دوست داشتن و نشانه هایم     آخر سر معلوم می شود تقلبی است، خرده مگیر، آخر شاید هنوز قوانین بازی را خوب یاد نگرفته ام.

   اگر گاه و بیگاه آنقدر گاه و بیگاه دارم که خانه همیشه ام پر می شود، خرده مگیر، آخر تو خودت می دانی که از سرمشق بهانه آغاز شده ام و خدایم مرا آفرید به بهانه عشق و من هم بهانه می آورم که بگویم : "خدا را دوست دارم"

   خدایا کمکم کن بهانه ام برای داشتن خدا تنها دوست داشتن باشد تا مگر از دوست داشتنش شرم کنم برای بهانه آوردن.

   تا مگر بی تقلب، آخر بازی، از شوق پیروزی، در آغوش خدا بگویم که : "خدا را دوست دارم" 

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

جمعه ای دیگر آمد و باز من جمعه ای نشدم.

کرکره شان پایین است بعضی از دکان های وجدانم، دست فروشان اشتباه اما خوب بساط پهن کرده اند در میدان توجیه. قیلوله رفته اند بعضی از اهالی اعمالم، سان می بینند سربازان عادت هرروز مقابل افکارم. در تعطیلاتند انگار بسیاری از قول های میان من و آن بالاسری، تعدادیشان در دشت "برای همین یک بار" و او منتظر نشسته، وفادار به همان عهد روز ازل.

 همه هفته جمعه شدم، برای امروز نیس، اما اهل جمعه نشدم، تنها یاد گرفته ام مثل مشق بنویسم "جمعه ای دیگر آمد و هنوز نیامدی".

آدمم من، هرچه را ندانم انتظار را خوب بلدم، حتی برای اعلام نتایج. منتظر اولینش بیگانه شدن با خواب است، دلت دیگر در دلت جا نمی گیرد. از "انتظار فرج" فقط "انتظار" و" شکایتش" را خوب یاد گرفته ام به گمانم، که آخرش بندازم گردن "خدا" و  بگویم: چرا مهدی را نیاوردی.

مانده ام خودم نمی دانم کلاهی اندازه سر خدا پیدا نمی کنم و آخرش زیر همان گم می شوم که این گونه بی حواس دانه می اندازم!

خدا عاقبتم را به خیر کند...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا چه سخت وقتی بهت میگن کاش وبلاگت یه موضوع دیگه داشت، یا وقتی فکر می کنن تو بی دردی که داری از خدا میگی، یا وقتی گریه ات می گیره میگن خدا حاجتت رو برآورده کنه! خدایا خیلی سخت وقتی می بینم ازت بد میگن، دوس دارم انقد ازت بگم و بگم که دیگه کسی از خدا بد نگه، کاش اونقدر خوب بودم که حداقل آبروی "دوست داشتنم" رو حفظ می کردم. کاش می شد خودت بیای و بگی که حرف تو چیه، می دونم میگی، ولی...، نمی­دونم. خدایا من بدم اما دیوونه این حدیث قدسی ام:

"مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَ مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَنی و مَن اَحَبَنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلی دِیَتُه وَ مَن عَلی دِیَتُه فَاَنَا دِیَتُه.

هرکس من را طلب کند می یابد مرا، و کسی که مرا یافت می شناسد مرا، و کسیکه من را دوست داشت، عاشق من می شود و کسیکه عاشق من می شود، من عاشق او می شوم و کسیکه من عاشق او بشوم، او را می کشم و کسیکه من او را بکشم، خونبهایش بر من واجب است، پس خون بهای او من هستم."

خدایا همه رو عاشق خودت کن. خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن، ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن...

خدایا عاشق ترم کن

خدایا...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

امروز رفته بودم قبرستان، البته نوشته بودند "آرامستان"، نمی دانم چه کسی آرام بود، یا اینگونه بگویم خوشابحال آن کس که آرام بود. دراز کشیدم توی یک قبر، آنقدر سرد بود که همه دغدغه هایم کبود شد، یکی یکی محو می شدند از صفحه افکارم. دلم برای هیچ چیز و هیچ کس تنگ نشد جز دعای کمیل. کاش می شد هرشب آنجا بخوابم.

راستی روی پرچمی زده بودند "رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن(ع) تسلیت باد"، انگار برای این زمانه نیس، آدم ها تا جگر از سینه بیرون نیاید، نمی بینند خون جگر را، تازه آن هم شاید ببینند، وگرنه پیامبر کم خون از جگرش نریخت برای هدایت...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

می خوام کمی باهات قهر کنم، تو قهر نکنی ها! قول بده! من قهر می کنم. هنوز نه، حرف هام که تموم شد، بعد. تا کی باشه رو هنوز نمی دونم، بعد اینکه حرف هام تموم شد شروع می شه. خسته شدم، می خوام حرف بزنم، می خوام شکایت کنم، یه دنیا "چرا" دارم ازت، می خوام داد بزنم. خدایا می خوام داد بزنم، گریه کنم، فریاد بزنم. بعدش باهات قهر می کنم، میرم...

خدیا کجا رو دارم که برم؟

خدایا من کیو دارم غیر تو؟

خدایا خودتم می دونی حتی اگه بخوام قهر کنم هم نمی تونم، خودت خدایی، نمی خواد قسم بخورم، نمی تونم برم، نمی تونم...

می نویسم برات تا بخوونی، می دونم که می خونی

"خدایا کدام آغوش از آغوش تو گرم تر است برای شکایت، برای مرهم درد.

خدایا درد دارم، دل هم دارم، دوایم باش.

خدایا نفسم می گیرد در بغض های مکرر، نفسم باش.

خدایا می شکنم، پینه می خورم، می شکنم، پینه می خورم... دیوانه می شوم اگر نباشی.

خدایا بدم اما دوستت دارم، شاید بگویی و بگویند نمی شود، اما من دوستت دارم، خدایم هستی، خدای نازنینم، خدای عزیزتر از جانم، خدایم هستی.

خدایا اگر دست هایت را به من بدهی آنقدر بو می کشم و پر از بوسه می کنم که دیگر خودت خسته شوی، می دانم نمی شوی، اما می گویم که بدانی اگر بخواهیشان خیس به تو باز می گردانم، خیس خیس، خیس اشک هایم، اگر میان دست های تو رهایشان نکنم، به کجا بسپارمشان؟ چه کسی غیر تو نگاهش اینقدر بارانیست.

خدایا دفترم را بگیر و بنویس که چرا امروز، که چرا دیروز، که چرا هر روز، بنویس و بگو که چرا نیستی، بنویس و بگو، اما نگذار حتی من لحظه ای دلتنگت باشم.

خدایا هر کجا روم آخر کوچه اش خداست، خدایم باش و باز هم آرامم کن، من بنده ضعیف توام..."

[ ۱۳٩٢/۱٠/۸ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟

- بله حتماً. چه سوال؟

- بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟

- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

- اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

   چه قدرتی دارد عشقت، هر دوست داشتنی غیر "تو" پوکم می کند، بی علامت بیمار می شوم، مانند موریانه می خورد وجودم را. مهمان می آید و غریب، اما زود خودمانی می شود، شایدم صاحبخانه! اگر از خانه بیرون نیفتم، چندروز  بعدش باید پی دادگاه و پلیس باشم برای اعلام سرقت، می دزدد، واقعا می دزدد همه داشته هایم. شاید حتی نگهش ندارد، آتش بزند چندکوچه آن طرف تر، آخر تا به حال بارها دویده ام میان دود.

   چه اشتباهیست وصلت با غیر "تو"، زندگی تابوت می شود، روی آن انبوه گل، زیرش شانه های بی اختیار، اندک زمانی تا هبوط، بعد آن چشم های خیس و زار و زار و... زار و زار

  چه لذتی دارد بوسه های "تو" روی صورت در لحظه های خیس، دست هایت روی شانه در زمان لرزش و زانوهای خم

چه قیمتی دارد الماس نگاهت در لحظه های انتظار و التماس

چه قد می کشند سایه ها زیر آفتاب لطف

چه بی بهانه می شود "بد بودن"  با بودنت

چقدر "چه" صف کشیده اند به خط برای نشستن روی لحظه های شکر

چه از دل میخواهم بگویم:

"خدایا وجودم را با وجودت سنجاق کن"

[ ۱۳٩٢/۱٠/٧ ] [ ٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب