خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا گاهی زنگ بریدن می خورد، می نشینم ردیف آخر، سرم روی میز، خاطرات پشت پنجره بازی می کنند. نفسم می پیچد میان چوب های خستگی، آرزوهایی که شاید ریخته روی زمین، کنده کاری هایی روی دل، انگار جای سالم دیگر نیست، چشم هایم را که ببندم آرزوی خواب ابدی سر می کشد. معلم بیاید یا نیاید، هم کلاسی باشد یا نباشد، هم میزی، هم نفس... باز نمی شود پلک هایم، حتی اگر بگویند امتحان است و مردود می شوی.

خوب است که می دانی چه می گویم، مرا می فهمی. می خواهی باشم، باید باشی. باید بیایی کنارم، دست بکشی روی سرم، نفست که خورد کنار گوشم تازه چشم هایم قوت می گیرند، مات است اما می بینم یک برگه سفید، خط اول، بزرگ نوشته: تا من هستم نگران نباش، یک "خدا" کافیست.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا چه عجیبند آنهایی که دنبال پیکند و آن صدای "تق" برای سلامتی. آدم مست می شود اگر نگاهی که باید باشد، باشد و صدای نفسش می شود آرزوی سلامتی.

خدایا چه غریب است قلب های در جعبه های روبان پیچ. قلب باید بتپد وگرنه هر پنج برعکسی می شد خانه احساس. شایدم برای همین است که هوس اینگونه می تازد بی هراس در دنیای الفبای مخاطب های عام و خاص. باید قلب را هدیه کرد با تمام بالا و پایین و حتی خط صافش.

خدایا چه سخت است گاهی انتخاب هدیه برای نازنینت تا بدانی انبوه شرم نمی شوی هنگام باز کردن، تا بدانی آنچه که "باید" را گرفته ای.

خدایا می خواهم نامه ای از چپ بنویسم، شاید مثل آن خوردن میوه ممنوعه، اما لذتش به بهشت می ارزد شاید برایم!

خدایا

می خواهم بگذاری سیبی هدیه کنم به تو، به نشانه عشق، یا اگر بشود قلبم را بگیری میان دستانت، با تمام زنگارش. بگذار همه ملائک بخندند به این رنجور سیاه، هدیه داده شمع سوخته به آن خدای ماه.

خدایا می دانم عاشق پوشالیم! اما لذت دارد این نقش در تئاتر زندگی حتی اگر کارگردانش یک تازه وارد باشد.

خدایا می خواهم اگر قلبم قرار است بشکند از تبر "نه" خدا باشد! اما بیا و نه نگو و کمک کن من هم دل پروردگارم را بدست بیاورم و بگویم "نوش جانت باشد خدای خوبم لحظه های لبخند در هنگام دیدن هدایت شدن بندگانت".

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ۸:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

کلبه آرامش

نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کار فرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کار فرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار  پیرخواست که به عنوان آخرین کار، تنها یک خانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد، اما کاملا مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نا مرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی، به ساختن خانه ادامه داد.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/۱۱/٢۸ ] [ ٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

یکی گفت "ثواب"، آخ دلم گرفت! خدایم رفت پشت ابر حساب و کتاب! دوست ندارم این واژه پر آب و تاب!

نه، شنیدم گفت: نردبان. آری، قشنگ است پله های آسمان! اما به کجا بروم؟! خدایم که اینجاست، پشت این رگ های حیات، چرا؟! کجا بروم؟! آخر شنیده ام گره خورده ابتدا و انتهای این کلاف نفس به شاخه های حضور، خدایم مانده پهلویم!

اما به گمانم دوست دارد این لحظه های عروج، لبخند می زند پای سجاده خاک، عجیب است این خدای پاک. آخر خداست و بی نیاز، چه نیاز است به این نجوا و نماز؟! شاید دوست دارد! اما مانده ام چه جاییست برای "سنگ" در دل آیینه وسیع بی "زنگ"؟! آخر هر لحظه می شکند این انسان بی حواس! شیشه احساس خدا!

اما خودش گفته، راست است، دوست دارد این انسان ناسپاس! و دوست دارد دوستش داشته باشیم!

آهای "ثواب" کجا رفتی؟! می خواهم بپیچمت میان روبان های شرم و هدیه کنم این کادوی پر نیاز به آن مهربان بی نیاز.

آخر می خواهم لبخند بنشیند میان حلقه های اشک تنها خدای دوست داشتنی پر رمز و راز!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب