خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا می شود تو را خواب ببینم؟

مگر بیشتر خواب ها در امتداد افکار روزانه نیست؟

فقط باید انتهای همه ی افکارم تو باشی!

آخ که چه لذتی دارد دیدار خدا

حتی اگر یک خواب باشد

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

دستت را به من بده، بیا توی یک کوچه، تنها من و تو راه رویم.

دستت را به من بده، می خواهم توی دستت هرچه را قایم کردم بگذارم و نشانت دهم!

دستت را به من بده، یک نامه نوشتم برای تو، نباید کسی ببیند.

دستت را به من بده، بیا پشت یک دیوار قایم شویم تا "من" پیدایمان نکند.

دستت را به من بده، می خواهم اگر باران بارید چرخ چرخ بازی کنیم!

دستت را به من بده، می خواهم بگذارم روی قلبم، نگرانم، انگار نمی تپد، شاید با تو آشنا باشد و آشتی کند.

دستت را به من بده، بگذارش روی صفحاتم، می خواهم خط بکشم دور انگشتانت، رد دستت را می خواهم برای ماندن میان واژه های احساسم!

دستت را به من بده، مشامم انگار پر شده از افکار "ناخدا"، یک کشتی لنگر انداخته در ناکجا. گرگ ومیش است و شنیدن یک بوی غریب، می گویند این روزها زیاد جنازه پیدا می شود، می خواهم باورکنم نفس کشیدن میان نکهت حضور خدا و ببینم زنده بودن هنوز خاطره نیست!

دستت را به من بده، می خواهم بوسه بارانش کنم.

دستت را به من بده، برایت یک سبد گل چیده ام، از بوستان شرمساری، می خواهم اگر بشود آب شوم، تا بماند روی آب و برسد به دنیای کرمت.

دستت را به من بده، می خواهم بکشم روی  دلم، هرچه پیداکنم زنگارش را بیشتر می کند، آن طرفش پیدا نیست، می ترسم از دلداه های پنهانی.

دستت را به من بده، به تعداد همه برگ ها الفبا دارم، زمین کم می آید برای نوشتن کلمات، می خواهم حرف هایم جمله شوند و بریزند روی یک صفحه اشک و دست خیست بشود غزلنامه من!

دستت را به من بده، بعد آن تازه داستان آغاز می شود.

خدایا

داستان دست را می گذارم زیر بالشت، می شود در خوابم بیایی؟ می شود ببینم یک تولد با خدا؟

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٠۸ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب