خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا دلم گرفت، نه برای هرآنچه تا این لحظه می گرفت! دلم از شطرنج احساس این روزهای خاکی گرفت، آخر خدایی که باید پادشاه احساسش باشد، حتی سرباز هم نیست، اصلا انگار در صفحه نیست، پر شده از خانه های سیاه وسفید، حتی مات بودن هم معنا ندارد، آخر بی خدا بازی در کار نیست، مهره ها هر خانه بخواهند می روند، باید به حالشان گریست، شاید تو هم دلت گرفته باشد، چه غربتی دارد صاحبخانه در کوچه پس کوچه های خیس...

 

شطرنج احساس

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا مانده ام یادت که اینگونه کیفورم می کند، دیدارت چگونه مسحورم خواهدکرد، آن هم ملاقاتی که شرط کوچک دارد، اینکه حواسم باشد خدا نگاهم می کند

 

ملاقات با خدا

[ ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

    هنگامیکه که تفاوت ژست یک آدم پشت فرمان ماشین مدل بالا و پایین را می توان دید، به گمانم می شود دلیل شکل عجیب دنیای امروز را فهمید! آخر انگار ما انسانها حواسمان نیست دنیا تنها به بودن خدا می ارزد و فقط پشت فرمان خاکی اش نشسته ایم، پر از شکایت و ابهام و بوق و غبار و دود، یکی باید حالیمان کند ژست یک "بنده" قشنگ ترین نقاشی خداست، به حرمت آن قدری آبروداری کنیم. خدا نگاهمان می کند...

ژست یک بنده


[ ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

وای

خدایا

شکرت!

نیافتم شعری بهتر از این در نیمه های شب تنهایی

جزآنکه بنویسم:
وای

خدایا

شکرت!

مگیر از من این جل و پلاسم را

ببخش این انبوه گناه و عمد بی حواسم را

بزن بر شیشه افکارم با انگشت تلنگر

هرچه شد بنویس در تقدیر "هست" خدای بااحساسم را 

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

آسمانی هست و شاید عاشق! که تنها درد دلش را خدا می داند، آفتاب و ماه و ذره ذره این هستی هستند و شاید عاشق که بازهم تنها درد دلشان را خدا می داند! و خدایی همیشه هست که همیشه استاد است و بی شک عاشق که بازهم تنها درد دلش را خدا می داند! و همیشه کلاسش انبوه مشروطی است که بیشترشان در پیچ عین چپ می کنند و شاید اندکیشان در دندانه های شین می افتند و اندکی نیز بال می زنند و نقطه می شوند در وسعت نگاه استاد و اندکی اما پیش از رسیدن به نقطه آخر در نیم دایره غفلت و شاید غرور خویش خانه می سازند و آنان که می مانند بیست می گیرند و از شوق آغوش خدا نیست می گردند.

خدایا

می دانم یا در کلاس نیستم یا پر از نشانه های تاخیرم اما دوست دارم عاشق استادم باشم، بنشینم پای حرف هایش، ببوسم آن دست ماهش، ببینم که خدا می خندد، مرهمی بگذارم روی زخم هایش، نگاهش کنم فقط برای آنکه نگاهش کرده باشم، خدا را بشنوم و بفهمم که خدا یعنی بیش از همه چیز و همه کس، که خدا یعنی خدا و عاشقانه دوستش داشته باشم.

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

گاهی سرمشقم را گم می کنم، همه تکلیفم می شود بلاتکلیفی، می شود جریمه ام کنی؟

اما نه با قهر

بنویس "دوست داشتن" و بگذار در آن آب شوم...

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا دوستت دارم به تعداد نفس، دوست داشتنی نه از روی هوا نه از روی هوس

گاه و بیگاه یادم می رود نفس بکشم، اما می دانم برای من ناکس خدایم یعنی همه کس

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

پینوکیوی داستان افکارم

پدرم غرور و عادت روباه مکارم

توجیه گربه دل هزارراهم

خدایم فرشته مهربان، اما...پوشانده گناهم

مگر آخر داستان...

هرچند می دانم شرط پایان پرده گذر از صحنه حیوانی است و من هنوز روبروی عکس انسان گوش هایم را آرایش می کنم...

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ٦:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

به قول دوستم چه اجحافی...، چه اجحافی...، دل خدا آتیش گرفته...

http://fater-313.persiangig.com/audio/soti/sarbaz%20mahdi.flv/download

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

مدادم را بده! می خواهم رنگ کنم خورشید نگاهت را، آخر احساس می کنم گم شده! شایدم سرد است، شایدم چله زمستان من است!

خدایا

مدادم را بده! می خواهم نقاشی کنم خدا را میان برگ هایم، بوسه زنم برروی گونه های او، آخر دلم تنگ شد برایش در این چند ساعت تنهایی!

خدایا

مدادم را بده! می خواهم بنویسم برای "خدا" نامه سلام و بگویم برایش از لحظه های فراق!

خدایا

مدادم را بده! میخواهم روی دلم حک کنم:

"خدایا تنهایم مگذار"

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

هی u!!

آهای!

کجایی دختر گردو؟!

ای که پیچیده ای میان پوست افکارت!

نگاه کن برگ های زمان می ریزند، قلم موی تقدیر می زند نقش بر دفتر تصویرت! گاهی سبز، گاهی زرد، گاهی آنچنان تیره که می شود دیواره سرد!

اما تو

درخانه برف باشی یا فصل بهار، یک مسافری، یک نشان از یک درخت، یک یادگار

هی u!

آهای دختر گردو!

آن زمان که نشستی بر سنگ سرد، بدان دادگاه دل است، پایان داستان صلح و نبرد!

هی u!

آهای دختر گردو!

حواست باشد صفحه های آخر تقدیر دور نیست، نکند آن زمان که قلم بر نقطه آخر نشست، بگویند: پوچ، ای وای دل درخت بازهم شکست!

هی u!

آهای...

[ ۱۳٩٢/٩/٢۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب