خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

    به گمانم آنچه را من در دفتر خویش می گویم، باد بارها در نقطه آغاز گفت و هرآنچه من نمی گویم آسمان هرروز در سجده های پرواز می گوید و دنیای نادانسته هایم در ردیف آخر کلاس آوندهای درخت هرروز تجدید می شود!

    به گمانم اولین بار خدا بهانه را نوشت، بعد الف قدقامت عشق و موج هرروز در قامت خویش اقتدا به جماعت گل ها می کند و من در پی بهانه خدا تکلیف خویش را در رختخواب می نویسم و سرگردان با کفش غرور می گذارم قدم در وادی طور ، نسیم پابرهنه "لبیک" می گوید و در پژواکش بارها می دود و با خدا بی بهانه باهم چه آشنا می  خندند و من که خدا برایم بهانه ساخت، در صدای توکل مورچگان مبهوت بزرگی انسان می شوم و به گمانم یادم می رود که "الله اکبر" خویش را در ابتدای جاده عبادت ضامن انسان بودن گذاشته ام و خدایم تنها بار حرفهای عبادت را بهانه ساخت تا من "لبیک" بگویم به انتظار نفس روز ازل!

 

تسبیح خداوند

[ ۱۳٩٢/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

هرکسی کو دورماند از اصل خویش...

    یک سیب وقتی رو درخت، ابر و باد و آفتاب و خاک و آب باعث رشدش میشه، وقتی از درخت میفته رو زمین همونا باعث پوسیدنش میشه!!!!! اتفاقاتی که تو زندگی ما آدما میفته هم میتونه باعث رشدمون بشه، هم موجب پوسیدن! بستگی داره که چقدر به اصلمون وصل باشیم!

[ ۱۳٩٢/٩/٢٩ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

    خدایا صندلی حضورت خاک گرفته در اتاق افکارم، زده ام چاردیواری نسیان، بی درب ورود، "خدایم" مانده پشت دیوار گناه، دلم تنگ شد برای قصه های حضور و شیرینی های لطف، خدایم دلش تنگ تر، می کوبد هرلحظه بر آجرهای "غربت" من و می خواند از دل شعرهای "قربت" خویش

خدایی که همین نزدیکیست

[ ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

ذهنم پر شده از خاک، دلم انبوه سنگریزه، الکم کن که اگر هیچ نباشد بهتر از آن است که جایی برای تنها صخره "خدا" نداشته باشم

 

تنها خدا

[ ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

    خدایا می دانم که نمی شود بی آزمون سر کلاس خدا بنشینم، اما شاید پشت در هم صفایی داشته باشد، آخر خدایم همه را نگاه می کند، حتی از پشت دیوار!

پشت در

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا تو که هیچوقت به من نمی گویی "برو"، نه؟! آخر شنیده ام که شیطان رانده شد از خانه تو، اشتباه شنیدم، نه؟! او خودش رفت، می دانم، شاید اگر او هم می دانست که خدایش مهربان است برمی گشت، آخر خدای بی نیاز من دلش بزرگتر از بزرگ است و می گذرد از خطاهای همه، آخر خدای مهربان من "خدا"ست و حتی شاید اکنون هم چشم هایش خیس باشد که چرا شیطان برنگشت

خدایا همیشه دستم را بگیر، اگر رها کردم و رفتم گوشم را بگیر، آخر من نادانم و گستاخ و سیاه، اما می دانم که خدای سفید مهربانم می بخشد سیاهی انبوه، اگر بر دامانش چادر بزنم

خدایا می دانم که خدایی جز تو ندارم و خدایم هیچگاه به من نمی گوید : برو

کاش همیشه پیشت می ماندم

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا هیچ نباشد "تو" باشی باکی نیست، نه چون من، نه چون... هیچ، تنها چون تو خدایی و خدا یعنی همه و همه یعنی هیچ

خدایا همه باشند "تو" نباشی، وهم و هراس است، مرز جنون، نه چون من، نه چون... هیچ، تنها چون تو خدایی و بی خدا یعنی پوچ و پوچ یعنی انتهای هبوط

خدایا شاید پیچ خورده ام در نفسِ نَفَس، شاید رفته ام پیش هر ناکس و کس، اما چون تو باشی باز شود، آخر تو خدایی و یعنی همه کس

خدایا تو هستی می دانم، من نیستم، اما تو هستی، میدانم، دلم گرفته از نبودنم، دستم را بگیر تا قدم بزنم در جاده "تو"، سرم را بگذارم روی شانه ات، اشک بریزم در سراپرده "تو"

[ ۱۳٩٢/٩/٢٧ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

زندگی

 

تکرار زندگی

 

امید

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا خواستم بنویسم "سلام"

"سین" فرار کرد و رفت پشت دیوار شرم، "لام" لیز خورد و افتاد در مرداب گناه، "الف" قامتش راست شد و ماند در چارچوب حرف، "میم" نشست محزون در ابتدای جاده تنهایی و من ماندم مبهوت در زمستان واژه خویش!

خدایا

الفبایم را بگیر در دستت، بینداز حروف را در خانه های نیاز، آخر تو تنها نویسنده محبوب منی، خالق آوای کلام، اعتماد دارم به قلمت، کلیدی برای هر راز و نیاز

فقط

اولین واژه ام را بنویس

"سلام" به خدای بی نیاز...

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

     خدایا اگر گاهی گله می کنم از نادانیست، یا اینگونه بگویم می خواهم طور دیگری بگویی "هستم"، نه آنکه ندانم، می دانم، اما لذتی دیگر دارد "درگوشی با خدا"

در گوشی با خدا

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

لذت زندگی

     ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﮐﺮﺩ. ﮐﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﻥ ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﮐﻪ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﮐﻮﺩﮎ5ﺳﺎﻟﻪ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺎ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ: ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ،ﺭﻭﺩﺧﺎﻧﻪ،ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻭ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺑﺎ ﻗﻄﺎﺭ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﭘﺴﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻟﺴﻮﺯﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﭼﻨﺪ ﻗﻄﺮﻩ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﭘﺴﺮ ﺟﻮﺍﻥ ﭼﮑﯿﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ.ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﺩ.ﺁﺏ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﭼﮑﯿﺪ. ﺯﻭﺝ ﺟﻮﺍﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﭼﺮﺍ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺍﻭﺍﯼ ﭘﺴﺮﺗﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮏ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟ ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻦ ﮔﻔﺖ:ﻣﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯾﻢ.ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺴﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺒﯿﻨﺪ...

[ ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

 

امکانات

فاصله

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۸:٠٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

 

کاش باغبان باشم و باورم گیاه و این آیه برایم آب، تا آوندهایش هر روز جان بگیرد از آن.


"إِنْ أَرَادَنِیَ اللَّهُ بِضُرٍّ هَلْ هُنَّ کَاشِفَاتُ ضُرِّهِ أَوْ أَرَادَنِی بِرَحْمَةٍ هَلْ هُنَّ مُمْسِکَاتُ رَحْمَتِهِ قُلْ حَسْبِیَ اللَّهُ عَلَیْهِ یَتَوَکَّلُ الْمُتَوَکِّلُونَ"

"اگر خدا بخواهد صدمه‏اى به من برساند آیا آنچه را به جاى خدا مى‏خوانید مى‏توانند صدمه او را برطرف کنند یا اگر او رحمتى براى من اراده کند آیا آنها مى‏توانند رحمتش را بازدارند بگو خدا مرا بس است اهل توکل تنها بر او توکل مى‏کنند"

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

 

از خردمندی پرسیدند:

چگونه توانستی زندگی خود را برپا کنی؟ چرا این قدر آرامی؟

 چه چیزی سبب می شود که هیچگاه خسته نشوی؟

چگونه است که دچار وسوسه نمی شوی؟

گفت: بعد از سال ها مطالعه و تجربه زندگی خود را بر 5 اصل بنا کردم :

دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.

دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.

دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم.

دانستم پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم.

دانستم نه نیکی نه بدی گم نمی شود. هر نیکی و بدی سرانجام روزی به صاحبش بازخواهد گشت. بر نیکی خود افزودم و از بدی دوری گزیدم.

 

 

و هرروز این 5 اصل را به خودم یادآوری می کنم.

 

[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

باران و خدا

 

خدایا به باران قسمت می دهم، به ابر، به خورشید، به ماه، خدای این جهان بمان!

خدایا روی برنتاب، میدانم که برنمی تابی! اما می خواهم که بگویم تا بدانی چقدر دوستت دارم و میخواهم که بگویم میدانم تاکنون بهایی پرداخت نکرده ام برای این احساس و شاید و برای همین است که می دانم خدایم هنوز هم مرا دوست دارد و می دانم این از خدایی خداست که دوستش دارم


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٢/٩/٢۳ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب