خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا دلم از خودم گرفته

چرا راه فرار نگذاشته ای برای این خانه؟ یا حتی یک حیاط خلوت؟

روحم مچاله شده در یک چاردیواری تنگ

خدایا دلم گرفته

دلتنگ یک سفرم

خودم را جا بگذارم اول

نامه ای پر از شکایت هم می گذارم روی تمام سلول های بدنم!

در دعا که حتما نباید باشد "ظلمت نفسی"

اعتراف هم گرچه سخت است، اما شاید در گوشت گفتم!

دلم از خودم گرفته خدا

می شود کاری کنی؟

حتی پاشیدن آب، گرفتن گوش، ...

دل که گم شود دیگر دل نیست

گرفتنش دیگر!

دلم گرفته

یا شاید...

خدایا...

[ ۱۳٩۳/۳/۱۸ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

یادآوری

رنج و محبت

گذشته ها گذشته

[ ۱۳٩۳/۳/۱۳ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

خدایا

گاهی گمان می کنم یادت می رود من آدم هستم و غیر از خانه احساسم، توانم فهمم، ظرفیتم،... همه داراییم در حد یک قوطی کبریت و شاید کوچکتر! گمان است دیگر، اگر می دانست کجا باید بساط پهن کند که کوچ نشین نبود، می رفت ملک می خرید در زمین یقین. تنها ساکن باورم "نیاز بودن خداست"، باقی رهگذرند و من سنگ هایم را گذاشته ام کنار، مبادا هوس غصب زند به سرشان.

خدایا راستش را بگویم قیمت این گمان برایم بالاست، قصد خرید هم ندارم، فقط کافیست تو بیایی و بگویی معامله را برهم بزنید. هرکه نفهمد، من می فهمم این بنده کوچک قدری کم آورده، در آغوشش که بگیرم، ببیند نگاهش می کنم، نفسش تازه می شود. خودش گفته همه هستی اش خداست و من لحظه ای رهایش نمی کنم، فقط می خواهم قدری بزرگ شود و بیشتر از او می دانم که می تواند.

خدایا می دانم "آمدن" ندارد! هستی...، هستی و هرلحظه می کوبی بر در خانه قلبم، تا یادم بماند که خدا هست، که خدا هست، که خدا هست هنوز و من، آن بنده کوچک وخسته، از شرم گمان می خواهم اکنون در انبوه بودنت مهمان جشن باران چشم هایم باشی...

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]

روزی دختری ، نزد پدر می رود و سوال جالبی را مطرح می کند. 
دختر : پدر، چرا اشیاء به راحتی نا مرتب می شوند ؟
پدر : عزیزم منظورت از کلمه نامرتب چیست؟
دختر : میدانی پدر منظورم وقتی است که کامل و منظم نیستند. مثلاً میز مرا ببین . همه چیز روی آن ریخته و پاشیده است یعنی مرتب نیست. در حالی که همین دیشب زحمت کشیدم که آنرا مرتب کنم . اما اشیا مرتب باقی نمی مانند و زود نامرتب می شوند!
پدر : بگو ببینم وقتی که مرتب است چطور است ؟
دختر هریک از اشیاء روی میز را روی تاقچه و درجای خودش قرار می دهد و می گوید: ببین پدر ، الان همه چیز مرتب است ولی این طور باقی نمی ماند!

خوب ، اگر من آن جعبه را یک وجب جابه جا کنم چه می شود؟
نه پدر ! نا مرتب می شود .تازه باید آنرا صاف بگذارم، نه این طور کج و کوله که تو گذاشته ای 
اگر مدادت را از این جا مدادی توی آن یکی بگذارم چطور؟ 
باز هم نامنظم و ترتیبش به هم می خورد.
اگر این کتاب نیم باز باشد چه؟
آنهم یک نوع بی نظمی است!
پدر به طرف دخترش بر میگردد و میگوید: عزیزم! موضوع این نیست که اشیاء به آسانی نا مرتب میشوند ، موضوع این است که برای نامرتب کردن آنها راه های متعددی هست، اما برای مرتب کردن آنها فقط یک راه وجود دارد .
اغلب ما برای ایجاد حالات بد در خویش راههای فراوانی آفریده ایم ولی برای ایجاد حالات خوب راههای اندکی باقی گذاشته ایم . هزارویک اتفاق باید بیفتد تا احساس شادی کنیم اما با یک اتفاق کوچک همه چیز را از دست رفته و به هم ریخته فرض می کنیم و ناراحت می شویم .

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب