خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

امروز رفته بودم قبرستان، البته نوشته بودند "آرامستان"، نمی دانم چه کسی آرام بود، یا اینگونه بگویم خوشابحال آن کس که آرام بود. دراز کشیدم توی یک قبر، آنقدر سرد بود که همه دغدغه هایم کبود شد، یکی یکی محو می شدند از صفحه افکارم. دلم برای هیچ چیز و هیچ کس تنگ نشد جز دعای کمیل. کاش می شد هرشب آنجا بخوابم.

راستی روی پرچمی زده بودند "رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن(ع) تسلیت باد"، انگار برای این زمانه نیس، آدم ها تا جگر از سینه بیرون نیاید، نمی بینند خون جگر را، تازه آن هم شاید ببینند، وگرنه پیامبر کم خون از جگرش نریخت برای هدایت...

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب