خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

"برای همه کارهایت برای خدا جواب داشته باش، همین کافیست!"

روزی از روزها، لویی شانزدهم در محوطه ی کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت و در میان فضای آزاد در حال نگهبانی دید، از او پرسید: تو در اینجا از چه چیزی نگهبانی می دهی؟
سرباز که دستپاچه شده بود جواب داد: قربان افسر گارد من را اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!
لویی کمی فکر کرد . سپس افسر گارد را صدا زد و گفت: این سرباز چرا این جاست؟
افسر گفت: قربان نقشه ی قرار گرفتن سربازها سرپست ها را افسر قبلی به من داده، من هم به همان روال کار را ادامه دادم!


او که شگفت زده شده بود، سرنخ را دنبال می کرد اما هربار به نفر دیگری هدایت می شد. تا اینکه مادرش متوجه کنجکاوی پسرش شد، او را صدا زد و گفت: من علت را می دانم، زمانی که تو سه سالت بود این نیمکت را رنگ زده بودند و پدرت به افسر گارد گفت: نگهبانی را اینجا بگذارند تا تو روی نیمکت ننشینی و لباست رنگی نشود!
از آن روز 41 سال می گذرد، اما کسی به افسر نگفته است، دیگر نیازی به نگهبانی نیست!

عادت نکن!

[ ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب