خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

یکی گفت "ثواب"، آخ دلم گرفت! خدایم رفت پشت ابر حساب و کتاب! دوست ندارم این واژه پر آب و تاب!

نه، شنیدم گفت: نردبان. آری، قشنگ است پله های آسمان! اما به کجا بروم؟! خدایم که اینجاست، پشت این رگ های حیات، چرا؟! کجا بروم؟! آخر شنیده ام گره خورده ابتدا و انتهای این کلاف نفس به شاخه های حضور، خدایم مانده پهلویم!

اما به گمانم دوست دارد این لحظه های عروج، لبخند می زند پای سجاده خاک، عجیب است این خدای پاک. آخر خداست و بی نیاز، چه نیاز است به این نجوا و نماز؟! شاید دوست دارد! اما مانده ام چه جاییست برای "سنگ" در دل آیینه وسیع بی "زنگ"؟! آخر هر لحظه می شکند این انسان بی حواس! شیشه احساس خدا!

اما خودش گفته، راست است، دوست دارد این انسان ناسپاس! و دوست دارد دوستش داشته باشیم!

آهای "ثواب" کجا رفتی؟! می خواهم بپیچمت میان روبان های شرم و هدیه کنم این کادوی پر نیاز به آن مهربان بی نیاز.

آخر می خواهم لبخند بنشیند میان حلقه های اشک تنها خدای دوست داشتنی پر رمز و راز!

[ ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب