خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا گاهی زنگ بریدن می خورد، می نشینم ردیف آخر، سرم روی میز، خاطرات پشت پنجره بازی می کنند. نفسم می پیچد میان چوب های خستگی، آرزوهایی که شاید ریخته روی زمین، کنده کاری هایی روی دل، انگار جای سالم دیگر نیست، چشم هایم را که ببندم آرزوی خواب ابدی سر می کشد. معلم بیاید یا نیاید، هم کلاسی باشد یا نباشد، هم میزی، هم نفس... باز نمی شود پلک هایم، حتی اگر بگویند امتحان است و مردود می شوی.

خوب است که می دانی چه می گویم، مرا می فهمی. می خواهی باشم، باید باشی. باید بیایی کنارم، دست بکشی روی سرم، نفست که خورد کنار گوشم تازه چشم هایم قوت می گیرند، مات است اما می بینم یک برگه سفید، خط اول، بزرگ نوشته: تا من هستم نگران نباش، یک "خدا" کافیست.

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب