خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا می شود شکایت کنم؟! نه، باشد برای بعد، اما شاید بعدی نبود!

خدایا شکایت که نیس، سوال است، شایدم یک فکر، نمیدانم اسمش چیست، شایدم یک گناه، نمی دانم.

خدایا بعضی اوقات فکر می کنم دوستم نداری، یا شاید بقیه را بیشتر دوست داری، نه اینکه بگویم دوست نداشته باشی ها، نه. دیگر به دوست داشتن خدا نمی شود حسادت ورزید،  شایدم حسادت است، نمی دانم. خدایا بعضی از آن بقیه همه چیز دارند، خانه و ماشین را نمی گویم، انگار تو را همه وقت دارند، با تمام نگاهت، با تمام رحمتت، باز هم نمی دانم کدام صفتت را باید بگویم!

خدایا راستش را بگویم، راست راستش، می ترسم. خدایا می ترسم که من تو را نداشته باشم، که تو باشی روبروی من، جای آنکه کنارم باشی، شانه به شانه ام، یا من زیر سایه ات باشم.

خدایا تو که بهتر می دانی "بد بودن" چقدر بد است و اینکه بدانی و باز بد باشی بدتر! تو دیگر با نبودنت بدترش نکن!

خدایا قوانین نانوشته، دست­های پشت پرده، هرچه در فرهنگ لغتت نام دارد همان را می گویم، می خواهم التماست کنم یک قانون به آن اضافه کنی اگر تاکنون بارها نگفته باشی و من نشنیده باشم!

"خدایا از هیچ بنده ای خدایش را نگیر،  مخصوصا اگر تنها دارایی اش باشی."

[ ۱۳٩٢/۱٢/٥ ] [ ٦:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب