خدایی برای تمام لحظه ها
از خدا زیاد باید گفت، میان حرف هایی که جستجو می شود خدا کم است...خیلی کم... واین مایه شرمساریست 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خدایا

گاهی گمان می کنم یادت می رود من آدم هستم و غیر از خانه احساسم، توانم فهمم، ظرفیتم،... همه داراییم در حد یک قوطی کبریت و شاید کوچکتر! گمان است دیگر، اگر می دانست کجا باید بساط پهن کند که کوچ نشین نبود، می رفت ملک می خرید در زمین یقین. تنها ساکن باورم "نیاز بودن خداست"، باقی رهگذرند و من سنگ هایم را گذاشته ام کنار، مبادا هوس غصب زند به سرشان.

خدایا راستش را بگویم قیمت این گمان برایم بالاست، قصد خرید هم ندارم، فقط کافیست تو بیایی و بگویی معامله را برهم بزنید. هرکه نفهمد، من می فهمم این بنده کوچک قدری کم آورده، در آغوشش که بگیرم، ببیند نگاهش می کنم، نفسش تازه می شود. خودش گفته همه هستی اش خداست و من لحظه ای رهایش نمی کنم، فقط می خواهم قدری بزرگ شود و بیشتر از او می دانم که می تواند.

خدایا می دانم "آمدن" ندارد! هستی...، هستی و هرلحظه می کوبی بر در خانه قلبم، تا یادم بماند که خدا هست، که خدا هست، که خدا هست هنوز و من، آن بنده کوچک وخسته، از شرم گمان می خواهم اکنون در انبوه بودنت مهمان جشن باران چشم هایم باشی...

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الناز ] [ کلامی از شما() ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب